تبليغاتX
ترفند کامپیوتر .دانلود.کسب درآمد تضمینی - نامه های عاشقانه

ترفند کامپیوتر .دانلود.کسب درآمد تضمینی

برای دسترسی به مطلب و گرفتن کلمه عبور به این شماره زنگ بزنین 09158792347

از آغازآمده بودم تا سلامی دوباره تقدیم به بهترین دوست نمایم لحظه ای مات در نوشته های او ماندم وبی اختیار شروع به نوشتن نمودم او را بی نظیر ترین عاشق می بینم که خود را فدای عشق نمود او علاقه را در خود نهان کرد تا روزگار شیرینی را برای معشوق به یادگار بگذارد

من او را تحسین می کنم گذشتش بی شائبه است او نهایت خوبیست که دنیایش را همواره با تلاطم عشق پشت سر می گذارد هر روزش را به یاد دیروز و حتی امروزش را به یاد عشق دیروز.او تنهاترین عاشق به خداست که نهایت را تمام نموده با یاد و ذکر او تحولی دوباره در قلب پاکش

رخ می دهد که او فردایش را بهتر از عشق دیروز آغاز خواهد نمود به او امیدوارم چون او نهایت خوبی و انسانیت را در خود خلاصه نموده است به او تبریک می گویم و امیدوارم همیشه در همه ی مراحل سربلند و موفق باشد............

هر روز سلامت به خدا و شکر او دیدنیست..................................


تمام لحظه هاي شيرين زندگي ام خاطرات باتوبودن است .

محبت را دركنار توآموختم وعشق را درنگاه مهربان وپرمهر تو خلاصه كرده ام .

تمام ثروتهاي دنيا در برابر نگاه پرمهرت هيچ است وتمام خوشبختي ام فقط درباتوبودن است

پس تا هميشه با من بمان - بمان تاتمام آرزوهاي من كه ازتوسرچشمه مي گيرد تحقق يابد

و در گذرزمان با توخوشبختي اوج گيرد باتوكه معناي عشق را درچشمانت يافتم .

لحظه هايت را با خاطره هاي پراز عشق وعلاقه در قلب كوچكم جاي مي دهم .


دلم میخواد اون پرنده ی بی آشیون که تو آسمون دنبال یه پناهگاه میگرده ،


یه جایی واسه نشستن پیدا کنه ، یه جایی که آروم بگیره و خستگی در بکنه.


دلم میخواد اون پسرک که کنار اون درخت نشسته اینو باور بکنه که دیگه هیچ صدای تیک تاکی

از اون دور دورا نمیاد، شاید اگه خوب گوش بده از یه جای دیگه یه صدای قشنگ تر


بشنوه.دلم میخواد باغچه ی ریحون حیا طمون همیشه ریحوناش دست نخورده باقی بمونه، 


بشکنه دست اون باغبونی که میخواد ریحون باغچمونو بچینه. دلم میخواد اون پری قصه ی تنها ییام

هیچ وقت تنها نباشه،هر روز پنج بار از اونی که بهش میگن خدا میخوام تنهاش نذاره.


دلم یه جیز دیگه ام میخواد ... میخواد آرزو ها همیشه آرزو باقی بمونن...

همیشه... سبز سبز...

يه آرزو ديگه هم دارم كه از همه آرزوهام واسم عزيزتره ، كه هيچ وقت از عشقم جدا نشم

یادمه وقتی به عشقت  من تــرانه ها میساختم

واسه دیدن چشمـــات  کم کمک جون میباختم

توی اون غربت بی مهر  تنها به انتظار نشســـتم

تـــو که برنگشتی نزدم  بیهوا تو خودم شکستم

قطره های اشــک رفته  تــو رو یاد من می یاره

قاب عکس روی دیوار  تو رو پیش من می ذاره

چشمای خســــته من  بیاد تـــو همش میباره

دفتر خاطراتـــــم دیگه  طاقت اشکای منــو نداره

زخمها و دردهاي آدم سرمايه است...!
هر كسي نميتونه به اين جايي كه تو رسيدي برسه...!
پس سرمايه ات رو با كسي قسمت نكن...!
داد نكش...!
آه و ناله هم نكن...!
صبور، آرام و بي سر و صدا همه چيز و تحمل كن...!
تو مانند تكه سنگ آهن هستي
تازيانه روزگار خردت كرد و شكستت
و بارها دركوره بي رحم حوادث زمانه حراراتت داد
گداخته شدي ، ذوب شدي، سرد شدي و هر بار آب ديده تر
تا بصورت پولاد در آمدي...!
تو محكمتر از اوني كه حتي بشه تصورش كرد...!

۲ تا گل یاس دیدم. کنارهم، سرهاشون رو به سمت هم خم کرده بودند و عالمی داشتند. انگار

که می گفتند ما خوشبخت ترین گلهای یاس این دیاریم. عطرشون هر عابری رو مست می کرد.

نشستم جلوشون انگار که می خندیدند از این باهم بودن. بهشون گفتم بهتون حسودی می

کنم واسه اینکه من مدتهاست اشکای گل یاسم رو نمی بینم. بوی عطر و عشقش توی زندگیم

گم شده.خوش به حال شما که عطرتون انقدر زیاده که هر عابری رو هم مست می کنید.شب

نم نمک بارونی زد. فردا که رفتم سری به گلهای یاس بزنم دیدم یکی از گلا پرپر شده و اون یکی

هم پژمرده. دیگه سرش رو به هوا نبود. گل یاس پژمرده سرش به سمت زمین بود. اونجا که

دلش پرپر شده بود

درســته مــن مــوافــقم زنــدگی زیــبا نــميشه

تــو فــالِ بـد اقـباليا هـيچکی مث ِ مـا نـميشه

اشکــای ما هـر چـقدم با هـمديگه گـريه کنيم

انـــدازه یـه گـــوشه کــوچيک دریــــا نــميشه

هر چی من و تو بشينيم شب تا سحر دعا کنيم

فـــرقی نـــميکنه بــازم ، مـعجزه پـيدا نــميشه

آدم اگـه عــاشق بــاشه يکـی هـميشه باهاشه

مـن عـاشـقــــم ، عـاشـق کــــه تــنها نـــميشه

یـه وقتا با خودم می گم که تنـها دلخوشیـم تــوئـی

دلخوشی که خوش نباشه ، آدم چشاش وا نـميشه

خيليا به هـر کی بخوان بی درد سر زود می رسن

مـن و تــو خواسـتـيم برسـیـم میــگن حالا نــميشه

یـه چیـزی رو خیـلی دارم امــا به هيچ کس نــميدم

عــشق تــو اِ .. اِنـقـد دارم کــه تـو دلـم جــا نميشه

هـمـه میـگن کـه مـن و تــو طاقتمون خـــيلی کـمه

مـيگن کــه فـردا روشـنه ، پـس چـرا فـردا نــميشه

يلدای هـر سال که ميشه می رم سراغ ِ فال ِ عـشق

دردای مــا بــــا حــافـظـم دیــگــه مـداوا نـــــمیـشـه

هیـچــکی بـه چشمم نميآد ، چـه کم بياد و چه زياد

قد تـــو هـيچـکسی عــزیـز ، واســم تو دنـيا نــميشه

مــی گــن مــــدارا بــکــنـیــم با بـازیـای سـرنـوشـت

آدم عـاشــق کـــــه دیـگه ، اهـــل مــدارا نـــمی شـه

مــن مـثِ اســفـنـد می مـونم ، بگـردونم دورِ سـرت

نــــگو بــذارش واسـه بعـد ، نگـو نـه بابا نـــمیـشـه

مـاهــو تـوی چـشمـای تـو از بس زلاله می شه دیـد

چـشمـای هـيچکی مـثِ تو ، اين جوری گيرا نــميشه

ســئـوال کنـم جواب مــیدی ؟ فـقـط یــه جـمله بـنويس

بـگو که می رسـیـم به هم ؟ آخر می شه یـا نمی شه

شب مثل هميشه خاموش و آرام است. همه جا را خاموشي فرا گرفته به جزء روح من كه در آن طوفاني عظيم مي بينم، مي خواهم دائما بگويم و بنويسم. اصلا دلم نمي خواهد بخوابم. مي خواهم ديده بر هم گذارم و ساعتهاي دراز به رويا فرو روم. بارالهي دلم چنان گرفته شده و فشرده شده كه گويي هر آن مي خواهد پاره شود. اضطرابي مرموز روحم را آزار مي دهد. نمي دانم چرا نمي توانم آرام بگيرم؟ چرا هر صدايي قلبم را تكان مي دهد ؟ چرا سراپايم مي لرزد؟ چرا غوغاي دل من هر لحظه شديدتر مي شود؟

مي خواهم با اراده استوار مقاصد و مطالبم رابرملاء نمايم ولي افسوس كه توان گفتن چنين كلماتي را در خود نمي بينم، نمي توانم تصميم بگيرم. تاكنون خود را اينقدر ضعف و زبون نديده بودم ….

روزگار همچو باد صبا مرا چون قاصدكي سبكبال همراه خود ميبرد به كجا نمي دانم تا كجا نمي دانم ولي اين را خوب مي دانم كه فقط به اميد رسيدن به نگاه تو همسفر باد صبا شده ام عشق تو" توشه راهم شده . توشه اي كه هرگز آن را پاياني نخواهد بود ز هر كوي كه همره باد صبا گذر كردم دور و دور تر شدي ولي من به اين بازي روزگار شكوه نكنم همچنان مي جويم و كار خويش را دنبال كنم تا سماجت خود را به اين روزگار اثبات كنم و اين واين فقط بخاطر رسيدن به نگاه ....

غريبه نمی دونم تو كی هستی
غريبه تو سكوتمو شكستی
كبوتروار در باغ سكوتم
از اين شاخه به اون شاخه نشستی

از غصه نترسيدی
برام زدی و رقصيدی
از غصه دلم خون بود
برام خوندی و خنديدی

تو باغ سكوت من
برام هزار تا گل دادی
از غصه رهام كردی
گفتی ديگه آزادی

از دنيا دلم خون بود
كه او چشم تو پيدا شد
همون دنيای بی ارزش
برام يك دفعه دنيا شد

تو رنگ صدات جونه
پر از دوا و درمونه
آهنگشو می شناسم
دلم هميشه می خونه

هنوز هم برای ترانه گفتن نگاه تو را کم دارم... جای تو هميشه در کلام من خالی ست می بينمت هميشه و همه جا اگرچه بدون آن لبخند زيبای هميشه ات صدايت را می شنوم اگرچه با فريادی تلخ در گوشه ای از تنهايی خود تنهايم من و خاطره هايم همچنان از تو و تصوير نگاهت سرشاريم اما زندگيم عجيب از حضور مهربان تو خالی ست عزيز دل با من نماندی و با من نماند هيچ يک از شورهای شيرين زندگيم بی تو چگونه هستم و راه می روم نمی دانم اما نه! می دانم! من فقط راه می روم اما نيستم! زنده ای بدون روح!مرده ای که راه می رفت

من با خاطرات تو زنده خواهم ماند. چه غمگين از اين رفتن و از اين روزهاي سرد تنهايي. شايد باور نكني، از من هم فقط همين كلماتكه با شوق به سوي تو پر مي كشد باقي مي ماند و خودكاري كه هيچگاه آخرين حرفهايم را به تو نمي تواند بگويد. شايد يك روز وقتي مي خواهي احوال مرا بپرسي، عكسم را در صفحه سفر كرده ها ببيني .شايد كودكي معصوم و بازيگوش با شيطنت سفر بي بازگشتم را از ديوار سيماني كوچه تان بكند و پاره كند. تمام دغدغه ام اين است كه آيا بعد از اين سفر محتوم مي توانم همچنان با تو سخن بگويم؟ آيا دستي براي نوشتن يا قلبي براي تپيدن خواهم داشت؟ شايد باور نكني، اما دوست دارم مدام برايت بنويسم.بعضي وقتها كه كلمات را گم مي كنم،دوست دارم،دشتها،دريا ها، كوهها، جنگلها، ستاره ها،وتمام دنيا را همه و همه كلمه شوند تا از تو بنويسم. دوست دارم به حيات كلمه اي نجيب دست يابم تا رهگذران غمگين، صبحگاهان زير آفتابي نارس مرا زمزمه كنند. ميدانم كه خسته اي اما دوست دارم اجازه دهي كلماتم دمي روبرويت بنشينند و نگاهت كنند تا به حقيقت اين جمله در ايي كه مي گويد: مرا از ياد خواهي برد، نمي دوانم؟ ولي مي دانم از يادم نخواهي رفت.... دوستت دارم

گفته بودم بی تو می میرم،مطمئن باش خواهم برد، شاید باید غم تورا را یر دوش کشم و بعد بمیرم خواهم مرد بدون فریاد، بدون صدا و بدون آهی حتی آهی.

نمی دانم چه قدر باید با خاطره و یادت زندگی کنم،ازت خواهش می کنم برای دیدار به خوابم بیا، بیا تا آنجا با هم باشیم، یبا آنج تا به تو بگویم دوستت دارم، بیا آنجا تا دستت را بگیرم تا با هم پرواز کنیم.

بریم پیش خدا بپرسیم چرا ما را از هم جدا کردی مگر عشق ما کم بود یا عشق ما از سر هوس بود،

بیا به خوابم تا تورا ببویم و در بیداری آن را در هوای خانه ام بیفشانم،بیا تا آنجا نگاهت کنم تا در بیدار تو را بر روی دیوار قلبم نقاشی کنم،بیا آنجا تا زیبایی ماه را در تو ببینم، بیا آنجا تا شاید آنجا با هم زندگی کنم

نمی دانم بعد از مرگم تو را کجا ببینم.

حالا هم صدا با یادت شعر موندنو می خونم

می دونم که ناگزیری اما منتظر می مونم

 

با مداد رنگی هایم یاد خوب امدنت را نقاشی کرده ام و جاده ی سفید رفتنت را خط خطی ، کسی نیست که زندگی را برایم دیکته کند ، غلط هایم را بگیرد روزهای اشتباهم را خط بکشد و مجبورم کند از روی تجربه های غلط ده بار بنویسم . جغرافیای بودن تو مرز دریا را فرا گرفته ، انجا که تویی، ماهیی ها نمی توانند بیایند تا چه رسد به من .تاریخ نشان می دهد قبل از اینکه به یادت بیاورم نبودی ... هر گاه می خواستم بنویسم نوک مدادم می شکست و حالا گاه و بی گاه با کوچکترین یادی از تو قلبم می شکند ... بیا لحظه هایم را قسم بده تا بدانی در نبودنت چه کشیده ام ...


گفتی که امشب اومدم بهت بگم باید برم

گفتی می خوام بهت بگم همین روزا مسافرم

باید برم برای تو فقط یه حرف ساده بود

کاشکی میدیدی قلب من به زیر پات افتاده بود


سفر همیشه قصه رفتنه و دلتنگیه

به من نگو جدایی هم قسمتی از زندگیه

همیشه یک نفر میره آدم و تنها میزاره

میره یه دنیا خاطره پشت سرش جا میزاره

گريه کن ...گريه قشنگه

گريه سهمه دل تنگه


گريه کن ...گريه غروره

مرهم اين راه دوره


سر بده آواز هق هق .....خالي کن دلي که تنگه

گريه کن ...گريه قشنگه...گريه قشنگه ...گريه سهم دل تنگه

کاش لحظه های کنار هم بودن خاطره نمی شدند .کاش می شد هر وقت که ادم به اوج میرسید زمان رو مثل یه کرنومتر نگه میداشت و می شد یه قاب عکس، روی دیوار آدمای دیگه. کاش میشد خاطره نمی شدیم و توی زمان گم میشدیم .کاش میشد وقتی از دیوار خاطره ها آویزون میشیم و جلوتر میایم فقط شیرینی ها رو ببینیم. نه اینکه همه چیز به میل ما باشه، همه چیز راست و ریست باشه، اینکه حتی اگه بدی هست، کنار هم بدی ها رو رد کنیم.

اگه سختی هست، دست هم رو بگیریم و با یه لبخند همه تلخی ها رو از توی دلها در بیاریم . کاش میشد از این آویزه خاطره ها، شهدِ شیرینِ با هم بودن رو برداشت میکردیم .

میدونید خیلی سخته وقتی آدم اینهمه غصه داره که توی خاطره هاش میمونه، تنهای تنها بمونه. می دونی خیلی سنگینه برای دیواره های نازک خاطره هام.

شاید وقتش رسیده که جنس این کیسه رو عوضش کنم ،چون قراره سختی ها رو هم توی خودش نگه داره

امشب به قصه ي دل من گوش مي كني فردا مرا چو قصه فراموش مي كني اين در هميشه در صدف روزگار نيست مي گويمت ولي توكجا گوش مي كني دستم نمي رسد كه در آغوش گيرمت اي ماه با كه دست در آغوش مي كني در ساغر تو چيست كه با جرعه ي نخست هشيار و مست را همه مدهوش مي كني مي جوش مي زند به دل خم بيا ببين يادي اگر ز خون سياووش مي كني گر گوش مي كني سخني خوش بگويمت بهتر ز گوهري كه تو در گوش مي كني جام جهان ز خون دل عاشقان پر است حرمت نگاه دار اگرش نوش مي كني سايه چو شمع شعله در افكنده اي به جمع زين داستان كه با لب خاموش مي كني میدونی آخه دلم برات خیلی تنگ شده..........

حس خوبه با تو بودن دیگه با من آشنا نیست
شعر خوبه از تو گفتن دیگه سوغاتی من نیست
من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم
واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو باختم
توی رودخونه قلبت قایق من رفتنی بود
من از اول می دونستم قایقم شکستنی بود
توی رودخونه قلبت قایق من رفتنی بود
من از اول می دونستم قایقم شکستنی بود
واسه قلبه صد تا عاشق، زیر پنجرت می خوندم
توی هر شهری که بودی من مسافرت می موندم
اگه بارونی نباشه واسه ریشه درختم
تو نیاز تو می موندم تا بباری روی بختم
توی رودخونه قلبت قایق من رفتنی بود
من از اول می دونستم قایقم شکستنی بود
توی رودخونه قلبت قایق من رفتنی بود
من از اول می دونستم قایقم شکستنی بود
قامت خوب و قشنگت شده درمونه تن من
سفرت بی انتها بود واسه قصه شب من
چیز تازه ای ندارم که به پای تو بریزم
دست خوبه مهربونی یاورت باشه عزیزم

باد هم مي تواند رفيق تو باشد
او برايت لالايي مي خواند يا صدايت مي زند
كه بروي بازي كني
گاهي اوقات دستهايش را روي شانه هاي تو مي گذارد
و مهربان تكانت مي دهد
.....

وقتي كه باد مي وزد هميشه اين حس با من هست
وزش نسيم، هميشه مرا به روزهاي شاد كودكي مي برد، و حس بي وزني و سبك باري كودكي را با همه ي وجودم، دوباره احساس مي كنم

باد هنوز هم دلنشين ترين رفيق من است
و اين حس هميشه مرا سرشار مي كند

حتي در اين روزهاي سخت دلتنگي
+ نوشته شده در  2008/10/7ساعت 20:19  توسط مهدي محمدي  |